شنبه یازدهم شهریور 1391
اطلاعیه
تمامی لینک ها به خاطر حمایت از ناشر و آقای مودب پور نویسنده مورد علاقه همه ما حذف شد خدایی نکرده اگر لینکی مونده گزارش بدید اونم حذف کنم!
با تشکر از حمایت همه دوستان
چهارشنبه هشتم شهریور 1391
دعوت به همکاری
امروز می خوام یه تالار گفتگوی خوب رو بهتون معرفی کنم
تالار گفتگوی ایران شاین با دارا بودن حدود 60 هزار کاربر و بخش های متنوع میتونه محیطی امن و گرم برای فعالیت و ارتباط با دوستاتون و پیدا کردن دوستای جدید باشه!
در صورت تمایل و توانایی میتونید مدیریت یک بخش رو به صلاحدید خودتون به عهده بگیرید
جمعه هشتم اردیبهشت 1391
دانلود رمان رکسانا مخصوص موبایل - جاوا
رکسانا برای موبایل بودم . دوستانی هم درخواست داده بودم امرو اتفاقی نسخه موبایل این رمان رو دیدم گفتم بزارم اینجا هم بزارم.
لینک اصلاح شد و نسخه کامل رمان رکسانا رو میتونی از لینک زیر دانلود کنید
2054 صفحه
سه شنبه پانزدهم آذر 1390
خلاصه ای از یه بخش رمان یلدا مودب پور
نیما _رختاي بچه گی های باباشون با رختاي بچگی هاي باباي من، رو یه پشت بوم و زیر یه آفتاب خشک می شده ! چطور با هم نسبت ندارم؟ در هر صورت من از اینجا برو نیستم! اگه می خواي طرفو قر بزنی جلو روي من قر بزن!
_خجالت بکش نیما! منظورم این بود که تو سربسر ایشون نذاري!
یلدا غش کرده بود از خنده. یه خرده بعد گفت
_در هر صورت بازم ممنون. اگه اجازه بدین من دیگه باید برم. شاید در یه فرصت دیگه بازم همدیگر رو دیدیم.
« دستش رو آورد جلو و با من و نیما دست داد و رفت و تا دو قدم دور شد ، نیما آروم گفت »
_تف به گور پدرت یلدا خانم ! فکر کرده اینجام خارجه! اگه یکی یقه مونو می گرفت که چرا با دختر مردم دست دادیم که پدرمون در اومده بود!
_تو چرا اینقدر بی ادب شدي پسر؟ بیا بریم کار دارم.
نیما_ نمی ذاري برم یه خداحافظی با مهین اینا بکنم ؟
« دستش رو کشیدم و با خودم بردم. دم آخر گفت »
_من بابامو دیدم بالاخره یا نه؟!
ساعت تقریبا یک و نیم بعد از ظهر بود . قرار شد با نیما بریم یه جا و ناهار رو با هم بخوریم . هر کدوم سوار ماشین خودمون شدیم. ماشین من یه پراید بود و ماشین نیما یه اپل مدل امگا. اون جلو می رفت و منم پشت سرش . تو خیابون ولیعصر،رستوران ... که رسیدیم، از تو ماشین، رستوران رو بهم نشون داد و خودش پیچید تو کوچه ش و رفت تو پارکینگ رستوران .
« منم دنبالش رفتم و ماشینا رو پارك کردیم و رفتیم تو رستوران
« ! تو سالن رستوران شلوغ بود، اکثرا دختر و پسر »
نیما _ببین چه خبره ! اون وقت می گن اقتصاد کشور مریضه و در حال موت! آدم اینجا رو نگاه می کنه تازه می فهمه که اقتصادمون رو به موت که نیس هیچی، وامونده یه زکام ساده م نشده!
_تو فقط همینا رو می بینی؟
نیما_ اصل کاري م همینان! بقیه رو ول کن!
_تعداد این آدما در مقابل اونایی که وضع خوبی ندارن، بحساب نمی آد ...
نیما_ بیا بشین غذات رو بخور و این شعارا رو برو بعدا واسه عمه ت بده ! جلو امثال ما پولدارا از این حرفا نزن که جدا بهمون بر می خوره!
دوتایی رفتیم و پشت یه میز نشستیم و گارسن اومد و با نیما که می شناختش سلام و احوالپرسی کرد و صورت غذا رو برامون آورد. نیما یه نگاهی به صورت غذا کرد و گفت
_ اِه ! اینکه گرون ترین ش پنج هزار تومن بیشتر نیس ! پس من این پولای دزدي بابامو کجا خرج کنم؟ ! اون وقت می گن چرا هی مردم می ذارن و می رن خارج ! باید این پولاي وامونده رو یه جا خرج کرد یا نه؟ ! به به! چه آب و هوایی داره اینجا! تومنی صد تومن با چهار قدم پایین تر فرق داره آب و هواش!
_ترو خدا اینجا دیگه ساکت بشین! همون تو بیمارستان آتیش سوزوندي کافیه!
گارسن سفارش غذا رو گرفت و رفت . میز ما کنار پنجره بود و مبل هاي دایره شکل داشت و از اونجایی که من نشسته بودم پشت سر نیما، صورت یه دختر ، حدود بیست و هفت هشت ساله معلوم بود که با یه پسر پشت اون یکی میز نشسته بودن .
دختره قشنگ بود و چیزي که جلب توجه می کرد این بود که داشت آروم آروم گریه می کرد و با پسره حرف می زد ! نیمام که صداشون رو می شنید، سرشو برده بود کمی عقب تر که صدا بهش بهتر برسه. اوتا حرف می زدن . نیما تائید می کرد
دختره _مگه تو نبودي که می گفتی هر جوري باشه، با من عروسی می کنی؟
پسره_ من اینطوري نگفتم.
دختره_ پس چه جوري گفتی؟ گفتن با گفتن مگه فرق داره؟
نیما _چرا فرق نداره؟ گفتن داریم تا گفتن!
_نیما ساکت باش! زشته! میشنون!
پسره _اینا مال گذشته س! ول کن دیگه!
دختره _حالا که بدبختم کردي؟! اون شب رو می گم ها؟! یادت که هس؟
نیما _خدا کنه پسره یادش نباشه و دختره بهش یادآوري کنه!
_هیس! خفه شی نیما!
پسره _بعله یادم هس! اما خودتم دلت می خواس!
نیما _مرده شور اون هوش و حواست رو ببرن ! حالا می ذاشتی یه بارم این دختره طفل معصوم برات تعریف می کرد و ماهام گوش می کردیم!
_هیس نیما! صدا می ره اون ور!
نیما _اي بدبختی! من فقط AUDIO رو دارم!تو VIDEO رو کامل داري؟! یعنی صورت دختره معلومه از طرف تو؟
_یواش حرف بزن! آره معلومه.
دختره _اون شب اخلاقت اینطوري نبود!
پسره _اگه بخواي ادامه بدي، بلند می شم می رم آ!
دختره _دیگه برام مهم نیس! من دختر بودم که اومدم پیش تو! اما حالا چی؟!
پسره _اگه حرفت فقط همینه، بیا!
دست کرد جیب ش و یه کاغذ که انگار چک تضمینی بود در آورد و گرفت جلو دختره ! دختره یه لحظه مکث کرد و بعد چک رو گرفت و اشک هاشو پاك کرد و بلند شد و قبل از اینکه بره گفت
_تو با همه ي دخترا اینطوري رفتار می کنی؟
پسره _این دیگه به خودم مربوطه.
دختره _ باشه. ولی حد اقل از من یه یادگاري برات می مونه! می دونم که بازم به من فکر می کنی. مطمئن باش.
داشتم تو چشماش نگاه می کردم که اونم متوجه ي من شد و من آروم بحالت تاسف سري تکون دادم و اونم یه پوزخند به من زد و رفت
نیما _تو هنوز تصویر رو داري؟ صدا که قطع شد!
_نه دیگه، رفت. زمونه ي بدي شده!
جمعه چهاردهم مرداد 1390
من فقط نويسنده ام
سه شنبه بیست و یکم تیر 1390
اطلاعیه ها | کتاب های موجود | پست ثابت
دانلود رمان یاسمین: نسخه موبایل | نسخه PDF
دانلود رمان پریچهر : نسخه موبایل | نسخه PDF
دانلود رمان شیرین : نسخه موبایل | نسخه PDF
دانلود رمان یلدا : نسخه موبایل | نسخه PDF
دانلود رمان خواستگاری : نسخه موبایل | نسخه PDF
دانلود رمان رکسانا : نسخه موبایل | نسخه PDF
لینک های گزارش شده اصلاح شد.
رمان خواستگاری برای کامپیوتر و رمان رکسانا هیچ کدوم از نسخه هاش رو ندارم.
پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390
سربازي
جمعه پانزدهم بهمن 1389
اطلاعاتی راجب خانم ماندانا
توسط: یاسمن
خانم ماندا همسر آقای مرتضی مودب پور هستند . ایشون در قبل از انقلاب در زمینه موسیقی فعالیت داشتند . در واقع خیلی از خوانندگان لسانجلسی ایشون و میشناسن و در واقع تعجب کردن که ایشون دست به نویسندگی زدند . در نهایت اینه که عزیزان من کسی و خیلی برای خودتون بزرگ نکنید .هز چند من سبک نوشتار ایشونو خیلی دوست دارم ولی مشاهیر و ما مشهور می کنیم ....
جمعه بیست و ششم آذر 1389
دانلود رمان رکسانا مخصوص موبایل - جاوا
البته خودم هنوز امتحان نکردم ببینم اون هست یا نه اما حتما هست !
حمایت کردیم از تالار گفتگومون مگه چیه !
ولی شما اون یکی هارو استفاده کنید حتما بهتره مخصوصا" من خودم نسخه fbook رو تایید میکنم چون صفحش فوله حالشم بیشتره !
جمعه بیست و یکم آبان 1389
دانلود کتاب های مودب پور در یک فایل
این مجموعه شامل :
کتاب های گندم - یاسمین - یلدا - شیرین - پریچهر - خواستگاری
می باشد.
توجه کنید(1) : این کتاب ها کتاب های آقای مودب پور هستند نه ماندانا مودب پور توی پست بعدی به خاطر سر در گمی پیش اومده بین بعضی ها بازم راجب این دو نویسنده بحث می کنیم.
توجه کنید(2) : این کتاب های مخصوص موبایل هستند.
دانلود کنید به حجم 2.112


